وقتی من مدیر می شوم !!!!
اقا خدا لعنت کنه کسی رو که ما رو واسه این پست انتخاب کرد . داشتیم مثل ادم زندگیمون رو می کردیم که این پست مثل بختک افتاد به زندگیمون 12 مهر بود که مثل همیشه رفتم شرکت هنوز از در نرفته تو اقای مدیر از پشت اتاق شیشه ای ما رو با اشاره انگشت خواست ، تو دلم گفتم فلان فلان شده بذار برسم بعد گیر دادن ها رو شروع کن هیچی رفتیم تو اتاق اقا نرفته تو اتاق زنگ زد به خانم منشی گفتم : بیا الان برگه توبیخی رو می خواد بعد دیدم نه این سری گفت : خانم منشی لطف می کنین نامه اقای هدایتی بیارین دفترم ، منم گفتم بدبخت شدم فلان شده نامه اخراجیمون رو بلاخره زد تو همین فکرها بودم که خانم منشی یه نامه از طرف هیت مدیره داد دستم ، منم با ترس لرز در این نامه رو باز کردم اقا نامه رو که خوندم می خواستم از خنده بترکم بلند بلند زدم زیر خنده اقای مدیر که کپ کرده بود گفت : اقای هدایتی دیونه شدین گفتم : نه اقای مدیر اخه فکر کنم اشتباه شده گفتن من مدیر شدم اونم مدیر تولید شعبه جدید شرکت تو سعادت اباد فکر کنم اشتباه شده ، جناب مدیر گفت : خیر اقای هدایتی شما فردا باید برید طرف جدید هیچی بعد دادن چند تا نامه تسویه ، ….. ما رو به محل کار جدید معرفی کردن ، هنوزم واسم جالبه چون اون شرکت از من دودره باز تر تنبل تر نبود حالا این چه صیغه ای بود منم نمی دونم هیچی منم فردا صبح رفتم محل کار جدید بعد از وارد شدن به دفتر جدید مدیر قبلی منو خواست به پرسنل اشنام کرد کارا رو بهم توضیح داد تو همین معرفی پرسنل جدید بودیم یه اسم اشنا به گوشم خورد : منصور سپهر هیچی بعد 2 سال دوباره منو منصور بهم رسیدیم دورانی داشتیم دو تایی زدیم زیر خنده سپهر گفت : اقایون از فردا شرکت تعطیله گفتم : سپهر باز که دوست نداری که بفرستم بازداشتگاه ( اشاره به زندانی کردن سپهر توی توالت شرکت به مدت یه شب ) بعد از پایان یافتن معرفی کردن پرسنل اقای مدیر دفتر رو ترک کردن رفتن من موندم6 تا کارمند حالا این شش تا کارمند کیا هستند 1- منصور سپهر ( مشاور من در کارهای اجرایی معروف به احمق باهوش ) 2- خانم فرانک بهزاد ( منشی شرکت معروف به جاسوس تو جانبه ) 3- اقای زندی ( کارشناس تبلیغات معروف به سلطان غم بعد از مادر ) 4- اقای پولادی (امور مالی ) 5- اقای فرخی ( کارشناس تبلیغات ) 6 – اقای مینابی ( کارشناس تبلیغات ) چون می خوام از این بعد هروز اتفاقات شرکت رو که جالبه تعریف کنم دوست دارم با کارکتر ها اشنا بشین هیچی تا الان که داره یه ماهی از کارمون می گذره پدرم درومده بگذر اون محیط خشک رو تبدیل کردم به یه مکان محشر تا جایی که سپهر به خودش اجازه می ده پاش رو میز بذاره ، اقای زندی ساعت 12 به بعد شرکت بیان ، اقای پولادی تلفن شرکت رو با تلفن عمومی اشتباه گرفته با تمام فک فامیل در تمام نقاط دنیا در حال صحبت کرده خانم بهزاد هم که خلاص یا خوابه ، یا داره ارایش می کنه ، الانم که می یاد گوشی منو می بره باهاش بازی می کنه بله واقعا ، …. جالبیش چند وقت پیش یه اقایی اومده بود دفتر کارمون اینقده از اینها تعریف می کرد من خودم کپ کرده بودم ،….و به داشتن همیچین کارمندهایی افتخار می کردم .



