<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>LOST FOR WORDS</title>
	<atom:link href="http://srrow.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://srrow.wordpress.com</link>
	<description>آزادی يعنی قدرت انتخاب زنجيرهايی که می خواهند به پاهايمان ببندند</description>
	<lastBuildDate>Sun, 06 Mar 2011 11:02:11 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='srrow.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>LOST FOR WORDS</title>
		<link>http://srrow.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://srrow.wordpress.com/osd.xml" title="LOST FOR WORDS" />
	<atom:link rel='hub' href='http://srrow.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>شهر هرت</title>
		<link>http://srrow.wordpress.com/2011/02/26/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d9%87%d8%b1%d8%aa/</link>
		<comments>http://srrow.wordpress.com/2011/02/26/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d9%87%d8%b1%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Feb 2011 22:04:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>masood hedayati</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://srrow.wordpress.com/2011/02/26/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d9%87%d8%b1%d8%aa/</guid>
		<description><![CDATA[شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن شهر هرت جایی است که همه بدَن مگر اینکه خلافش ثابت بشه شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه: دوباره لاف زدی؟؟ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1885&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب<br />
شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگه رو می شناسن<br />
شهر هرت جایی است که همه بدَن مگر اینکه<br />
خلافش ثابت بشه<br />
شهر هرت جایی است که دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه: دوباره لاف زدی؟؟<br />
شهر هرت جایی است که بهشتش زیر پای مادرانی است که حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند<br />
شهر هرت جایی است که درختا علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند<br />
شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند<br />
شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله  ۵  دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند<br />
شهر هرت جایی است که همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر<br />
شهر هرت جایی است که برای مریض شدن و پیش دکتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت<br />
شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا کرد<br />
شهر هرت جایی است که خنده عقل را زائل می کند<br />
شهر هرت جایی است که زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف<br />
شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن<br />
شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالای تلویزیونیشو توی کاخها می سازن<br />
شهر هرت جایی است که  ۲  سال باید بری سربازی تا بلیط پاره کردن یاد بگیری<br />
شهر هرت جایی است که همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو که نگاه می کنن یاد تختخواب می افتن<br />
شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه<br />
شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه<br />
شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی<br />
شهر هرت جایی است که همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار<br />
شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و &#8230; است<br />
شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی  ۵۰۰  نفر ر و دعوت می کنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن<br />
شهر هرت جایی است که هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینکه از یک طرفش بیفتی ..<br />
شهر هرت جایی است که &#8230;&#8230;.<br />
خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/srrow.wordpress.com/1885/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/srrow.wordpress.com/1885/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/srrow.wordpress.com/1885/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/srrow.wordpress.com/1885/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/srrow.wordpress.com/1885/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/srrow.wordpress.com/1885/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/srrow.wordpress.com/1885/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/srrow.wordpress.com/1885/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/srrow.wordpress.com/1885/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/srrow.wordpress.com/1885/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/srrow.wordpress.com/1885/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/srrow.wordpress.com/1885/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/srrow.wordpress.com/1885/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/srrow.wordpress.com/1885/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1885&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://srrow.wordpress.com/2011/02/26/%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d9%87%d8%b1%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">garfield</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گلوي پير مرد</title>
		<link>http://srrow.wordpress.com/2010/11/07/%da%af%d9%84%d9%88%d9%8a-%d9%be%d9%8a%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%af/</link>
		<comments>http://srrow.wordpress.com/2010/11/07/%da%af%d9%84%d9%88%d9%8a-%d9%be%d9%8a%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%af/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Nov 2010 20:14:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>masood hedayati</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://srrow.wordpress.com/2010/11/07/%da%af%d9%84%d9%88%d9%8a-%d9%be%d9%8a%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%af/</guid>
		<description><![CDATA[خطوطي كه گاه از هم دور ميشدند و گاه نيز نزديك ، زماني همديگر را قطع ميكردند و زماني به موازات هم تا حاشيه ي سالها ميرفتند ، صورتش پر چين و چروك شده بود تا جائيكه پبروي به او گفت پير شده اي پير !از كوچه سار تب دار بي قراري ها كه عبور [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1883&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خطوطي كه گاه از هم دور ميشدند و گاه نيز نزديك ، زماني همديگر را قطع ميكردند و زماني به موازات هم تا حاشيه ي سالها ميرفتند ، صورتش پر چين و چروك شده بود تا جائيكه پبروي به او گفت پير شده اي پير !از كوچه سار تب دار بي قراري ها كه عبور ميكرد در انبوه شاخه هاي گيلاس و هلو گم ميشد درختان گردو را دوست داشت و به خصوص آن گردوي سالخورده ي بالاي تپه را كه كلاغي در سكوتي شكوفنده و به قیمت زندگی اش آن را كاشته بود .كلاغهايي كه بسيار عمر ميكنند مثل مردماني هستند كه هميشه دوست دار وضع موجودند و از ساده ترين و واخورده ترين خوراك ها تغذيه ميكنند كمتر به خود زحمت جستجو كردن و انديشيدن را ميدهند .پاي برهنه ي اشتياق چه مشتاقانه سنگلاخ معرفت را طي ميكند تا به مرز هاي يافتن دست يابد بدون ترك خوردن و خليدن هاي درد آور چگونه به آن چنان بينايي دست يابيم كه افتادن يك سيب از درخت را جور ديگري تماشا كنيم؟سرو بن ، سپيد آسا ، رقص بلورين شاخه ها در وزش مخملي ي نسيمي جوانگرا كه برگ فندق را قايقي ميسازد تا سنجاقك خسته لختي بر آن بياسايد . شعبده ي شاخه ها و مسير كوچه سار و عطري كه مشام پيرانه را به جنوني آشكار هدايت ميكرد و هنگامه ي درهم درختان كه همچنان بر پا بود .تركه ي سبزي را با وسواس انتخاب و آنگاه آنرا از شاخه جدا كرد و با مقراض تيزي بر پوست تازه ي تركه نقش هاي بغايت زيبايي را كشيد كنده كاري كرد نقش ها رنگ چوب گرفتند در زمينه اي سبز &#8230;. {خداي را شوريد گان را چرا در سرزميني افريدي كه كلام شان تركش بيداري هيچ خفته اي نگردد؟؟؟؟ }ديوانه از پشت پرچين خاطره يك چشمش به درخت سيب بود تا جور ديگر ديدن را تجربه كند و يك چشمش به دستان پير مرد ، با خود ميانيديشيد كه حدوث اتفاق را تا چه حد ميتوان حدس زد و آيا هميشه بايد واقعيتي رخ دهد تا با آن مواجه شويم ؟ نقش های زیبا را میتوانستیم پیش از آنکه مقراض بدست گرفته شود در ذهن خود بیآفرینیم ؟تركه ي سبز در تصور انديشه ي اين سوال به ماري ماننده شد كه هر پيچ و تابش زمين را ميلرزاند و هر بار كه زبانش را در هوا ميچرخاند به طوفاني مبدل ميشد كه از پرچين تنها خطوطي برجاي ميماند كه گاه از هم دور ميشدند و گاه نزديك ، زماني همديگر را قطع ميكردند و زماني به موازات هم تا حاشيه ي سالها ميرفتند &#8230;كلاغها در نفرتي عاميانه قار قار ميكردند &#8230; گلوي پير مرد سوراخ شده بود و از آن آبي زلال ميچكيد مردمان ميگفتند هر قطره اش شفاي دل شیدایی ست كه از آن كوچه سار تب دار بي قراري ها عبور كرده است . </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/srrow.wordpress.com/1883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/srrow.wordpress.com/1883/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/srrow.wordpress.com/1883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/srrow.wordpress.com/1883/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/srrow.wordpress.com/1883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/srrow.wordpress.com/1883/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/srrow.wordpress.com/1883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/srrow.wordpress.com/1883/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/srrow.wordpress.com/1883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/srrow.wordpress.com/1883/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/srrow.wordpress.com/1883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/srrow.wordpress.com/1883/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/srrow.wordpress.com/1883/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/srrow.wordpress.com/1883/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1883&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://srrow.wordpress.com/2010/11/07/%da%af%d9%84%d9%88%d9%8a-%d9%be%d9%8a%d8%b1-%d9%85%d8%b1%d8%af/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">garfield</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بگذریم</title>
		<link>http://srrow.wordpress.com/2010/10/14/%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%b1%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>http://srrow.wordpress.com/2010/10/14/%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%b1%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 14 Oct 2010 17:51:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>masood hedayati</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://srrow.wordpress.com/2010/10/14/%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%b1%db%8c%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[ميدونی مشکل چيه رفيق؟ اينه که ما فکر ميکنيم ميتونيم بهشت را از جهنم&#8230;اسمون ابی را از درد&#8230;.لبخند را از نقاب&#8230;زمين سبز را از ريل قطار &#8230;تشخيص بديم. اما اينم يه توهمه.اگه اين چيزی را ميتونسيم تشخيص بديم الا بو گنده جنازمون اينجا را بر نداشته بود &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230; بگذريم&#8230; اصله حرف اينه: خيلی دلم ميخواست [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1882&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ميدونی مشکل چيه رفيق؟<br />
اينه که ما فکر ميکنيم ميتونيم بهشت را از جهنم&#8230;اسمون ابی را از درد&#8230;.لبخند را از نقاب&#8230;زمين سبز را از ريل قطار &#8230;تشخيص بديم.<br />
اما اينم يه توهمه.اگه اين چيزی را ميتونسيم تشخيص بديم الا بو گنده جنازمون اينجا را بر نداشته بود<br />
&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;<br />
بگذريم&#8230;<br />
اصله حرف اينه:<br />
خيلی دلم ميخواست اينجا بودی.<br />
&#8230;&#8230;..</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/srrow.wordpress.com/1882/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/srrow.wordpress.com/1882/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/srrow.wordpress.com/1882/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/srrow.wordpress.com/1882/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/srrow.wordpress.com/1882/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/srrow.wordpress.com/1882/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/srrow.wordpress.com/1882/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/srrow.wordpress.com/1882/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/srrow.wordpress.com/1882/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/srrow.wordpress.com/1882/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/srrow.wordpress.com/1882/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/srrow.wordpress.com/1882/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/srrow.wordpress.com/1882/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/srrow.wordpress.com/1882/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1882&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://srrow.wordpress.com/2010/10/14/%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%b1%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">garfield</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>در ابتدا هیچ نبود.کلمه بود.و ان کلمه خدا بود&#8230;</title>
		<link>http://srrow.wordpress.com/2010/10/13/%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d8%af%d8%a7-%d9%87%db%8c%da%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af-%da%a9%d9%84%d9%85%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%84%d9%85%d9%87-%d8%ae%d8%af%d8%a7/</link>
		<comments>http://srrow.wordpress.com/2010/10/13/%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d8%af%d8%a7-%d9%87%db%8c%da%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af-%da%a9%d9%84%d9%85%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%84%d9%85%d9%87-%d8%ae%d8%af%d8%a7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Oct 2010 23:02:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>masood hedayati</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://srrow.wordpress.com/2010/10/13/%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d8%af%d8%a7-%d9%87%db%8c%da%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af-%da%a9%d9%84%d9%85%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%84%d9%85%d9%87-%d8%ae%d8%af%d8%a7/</guid>
		<description><![CDATA[در ابتدا هیچ نبود.کلمه بود.و ان کلمه خدا بود&#8230; بعد از ان ابهام بود. ابهام بود. ابهام بود. &#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;. لبه تخت نشسته ام.خیره به پرزهای موکت .کف دست راستم را ارام بر پیشانی ام میکشم. به سمتم میاید.دستهایش را به شانه هایم میکشد.محکم میگویم: -دستهات را از روی تن کثیفم بر دار&#8230; نمیدانم یعنی چه؟حتی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1881&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در ابتدا هیچ نبود.کلمه بود.و ان کلمه خدا بود&#8230;</p>
<p>بعد از ان ابهام بود. ابهام بود. ابهام بود.</p>
<p>&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p>لبه  تخت نشسته ام.خیره به پرزهای موکت .کف دست راستم را ارام بر پیشانی ام میکشم. به سمتم میاید.دستهایش را به شانه هایم میکشد.محکم میگویم:<br />
-دستهات را از روی تن کثیفم بر دار&#8230;<br />
نمیدانم یعنی چه؟حتی دوست داشتم بگویم دستهای پاکت را از روی شانه هایم بر دار.اما نمیدانم چرا نتوانستم؟اصلا گفتن چنین جمله ای برای چه بود؟<br />
همچنان به پیشانی ام دست میکشم.دارد اتاق را ترک میکند.بر میگردم و نگاهش میکنم.چشمم به حرکت ساقهای پایش میفتد.نیشخندی میزنم.دارم به خودم میخندم.<br />
به خودم که اینک زیبایی های جنس دیگر هیچ جذابیتی برایم ندارد.و به این شکل  تنها لذت این دنیا هم بی معنا شده است.<br />
دارد میرود.<br />
دستهایش را میگیرم.میخواهم ببوسم اما باز هم نمیشود.زیبا میخندد و با همان فرم لبها میگوید: (درکت میکنم)<br />
میفهمم که هیچ چیز نمیداند.میگویم:ممنون.لبخند میزنم.ارام<br />
میرود</p>
<p>باید کاری کنم.چشن تولدی دعوت شده ام. خواهشهای زیادی برای حضورم.تصمیم رفتن نداشتم.اما اینجا هم نمیتوانم بمانم.بلند میشوم.<br />
صورتم را  تیغ میکشم.پنج بار.خیره در اینه.کمی تمرکز میدهد.در لحظاتی برشی از گذشته همه چیز را پاره میکند.حالم بد میشود اما دوباره به اینه برمیگردم.</p>
<p>انگار میخواهم به بزرگترین مهمانی تاریخ بروم ! روبروی کمد میاستم.کت و شلوار-کروات.مهمانی خاصی نیست.میدانم کراوت زدن  بیخودی تولید حرف و نقد در دیگران میکند.ست رنگی را انتخاب میکنم که تنها خودم دوست دارم.شاید چشم دیگران را هم بزند.اتو را روی پیراهن میگذارم و دائم عقب و جلو میکنم.محکم.خیره ام در پیراهن.سعی میکنم خودم را در رنگ پیراهن گم کنم.<br />
گره ی کروات را دائم باز میکنم و دوباره میبندم.<br />
راه میافتم    .</p>
<p>همه شان رسمی لباس پوشیده اند.مینوشند.لیوانی را پر از.کمی مشروب در ان. گوشه ای میشینم.یخها را در لیوان میچرخانم.توان توضیح این که چرا نمیخورم را برایشان ندارم. با لیوان بازی میکنم.رقص نورشان کشنده است.چند تا شیشه عرق خالی کردن و کمی این و ان کشیدن رقص نور میخواهد؟<br />
(میدانم-میدانم که باید منطقی باشم . همه ی ادمها ازادند.اما دوست دارم الان خودم باشد نه منطقی.خودی که&#8230;)</p>
<p>سیگار.در شلوغی ها گمم.خوب است.دختری دارد میرقصد.انگار سرش گیج میرود.تلو تلو میخورد.میخندد.به سمتم میاید.نگاهی به من میکند.و بعد رویم بالا میاورد .رویم بالا میاورد .دارد رویم غش میکنم.دو دستم را روی شانه هایش میگذارم. به عقب هولش میدهم.روی زمین میخورد.با عصبانیتی که شاید تظاهر باشد-شاید هم واقعیت-بلند میشوم.فریاد میکشم:کثافت<br />
لیوان را در دیوار میکوبم.نمیدانم چرا؟<br />
میشکند. جایی را نمیبینم.تنها همان ادم.چشمهایش گشاد شده.با تعجب و وحشت نگاهم میکند.تند تند نفس میکشم.انگار میخواهم بکشمش.تنم را به تن ادمهای انجا انقدر میکوبم تا اینکه راه فرار را پیدا میکنم.</p>
<p>دیر وقت نیست. خیابان خالی است.<br />
 لب جدول -کناره پسرکی که  شیشه ی ماشین  پاک میکند نشسته ام.به اسفالتها خیره ام.ادمی با کفشهای سبز- با پاشنه های بلند از کنارمان میگذرد.اگر خانم باشد بهتر است.دوباره به اسفالتها خیره میشوم.پسرک چند بار با اب پاشی که دارد در صورتم اب میپاشد.بر میگردم نگاهش میکنم.میگوید:<br />
این را دیدی اقا؟ خرابه.هر شب میاد اینجا و هر دفعه با یکی میره.<br />
میخندم.بلند بلند میخندم.پسرک هم میخندد.به خنده ی من میخندد.میگوید:<br />
-اقا سیگار نکش.معتاد میشی ها.عین داداش من<br />
نگاهش میکنم.بعد از مدتی بلند میشوم.راه میافتم.نگاهم به کف دستم میفتد.خونی است.نمیدانم چرا؟ارام میروم.کمی بوی استفراغ میدهم.سیگار را محکم کف دستم فشار میدهم.حس سوزش خوبی است.انگار وزشی درونم میشود.هنوز خون میبینم. شاید هم دوست دارم خون ببینم؟<br />
گامهایم را تندتر میکنم.<br />
کروات را باز میکنم.و دور گردنم میاندازم.دکمه های پیراهن را هم باز میکنم.باد به سینه ام میخورد.دستانم را دو طرف تنم باز میکنم و در وسط خیابان عین مستها-عین الکی خوشها-عین تعطیل ها-عین بیخیالها-عین&#8230;عین&#8230;عین خودم.عین خوده دور خودم.راه میروم.رفتنی که در اخر به جهیدن تبدیل میشود.</p>
<p>روز سختی بود.<br />
&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;..<br />
ان یکی.ان قبلی.خوب بود.خیلی خوب بود.چیزهای زیادی داشت برای پیدا کردن.برای کشف کردن.همه ی حسهایی که دوست داشتم در کنار یک جنس دیگر پیدا کنم را داشت.اما رفت.بد هم رفت.<br />
چه کار باید کنم؟<br />
سینه ام را به باد میسپارم. دستم را به سوزش.به دنبال همان سرخوشی گم که هر هفتاد سال یکبار در من ایجاد میشود.مثل ستاره ی هالی.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/srrow.wordpress.com/1881/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/srrow.wordpress.com/1881/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/srrow.wordpress.com/1881/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/srrow.wordpress.com/1881/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/srrow.wordpress.com/1881/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/srrow.wordpress.com/1881/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/srrow.wordpress.com/1881/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/srrow.wordpress.com/1881/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/srrow.wordpress.com/1881/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/srrow.wordpress.com/1881/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/srrow.wordpress.com/1881/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/srrow.wordpress.com/1881/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/srrow.wordpress.com/1881/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/srrow.wordpress.com/1881/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1881&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://srrow.wordpress.com/2010/10/13/%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%a8%d8%aa%d8%af%d8%a7-%d9%87%db%8c%da%86-%d9%86%d8%a8%d9%88%d8%af-%da%a9%d9%84%d9%85%d9%87-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d9%88-%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%84%d9%85%d9%87-%d8%ae%d8%af%d8%a7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">garfield</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چهار راه</title>
		<link>http://srrow.wordpress.com/2010/09/17/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b1%d8%a7%d9%87/</link>
		<comments>http://srrow.wordpress.com/2010/09/17/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b1%d8%a7%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 17 Sep 2010 09:03:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>masood hedayati</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://srrow.wordpress.com/2010/09/17/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b1%d8%a7%d9%87/</guid>
		<description><![CDATA[۲-نيمه های شب يه تويوتای قرمز که با سرعت در حال حرکت بود.ناگهان سر چهار راه ترمز محکمی گرفت و ماشين ميخکوب روی زمين ايستاد.هر چهار چراغ راهنمايی به صورت چشمک زن قرمز بودن.بارون شديدی ميومد راننده از ماشين پياده شد و به وسط چهار راه رفت.بنزی که داشت با سرعت ميرفت به چهارراه رسيد [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1880&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>
۲-نيمه های شب يه تويوتای قرمز که با سرعت در حال حرکت بود.ناگهان سر چهار راه ترمز محکمی گرفت و ماشين ميخکوب روی زمين ايستاد.هر چهار چراغ راهنمايی به صورت چشمک زن قرمز بودن.بارون شديدی ميومد راننده از ماشين پياده شد و به وسط چهار راه رفت.بنزی که داشت با سرعت ميرفت به چهارراه رسيد و به مرد برخورد کرد. ترمزی نگرفت و با همون سرعت قبلی به مسير ادامه داد.<br />
کله ی مرد متلاشی شده بود و مرد&#8230;<br />
۱-اتاق را ميشد کوچيک دونست.تختی گوشش بود.تمام ديوارهای اتاق با ورقهای روزنامه پوشونده شده بودن.همه ی روزنامه ها با دقت با پونز به ديوار وصل شده بودن.کف اتاق چند تا کاغذ افتاده بود.يه زير سيگاری پر از ته سيگار.و کمی لباس بقيه چيزهای کف اتاق بودن.گوشه ی ديگه ی اتاق تعداد زيادی کتاب که تا سقف ادامه داشتن قرار گرفته بود.<br />
ا روی تخت دراز کشيده بود و دستش را روی پيشونيش گذاشته بود.موهای بلندش توی صورتش ريخته بود و تشخيص چهرش را سخت ميکرد.ريشهاش چند روز بود که اصلاح نشده بودن.جز شورتی بلند چيزه ديگه نپوشيده بود و خر خر سينش تويه اتاق پيچيده بود.<br />
نور اتاق بايد از پنجره ای که تويه اون بود تامين ميشد. اما پرده اون قدر کثيف بود که انتقال نور را غير ممکن کنه.<br />
زن مستخدم چند بار به در زد و بعد وارد اتاق شد.نگاهی به فرد رويه تخت کرد و بعد مشغول کاره خودش شد:<br />
روزنامه ها را با دقت خاصی از ديوار جدا کرد و رويه هم در گوشه ی اتاق قرار داد.مقدار زيادی روزنامه هم از قبل وجود داشت که اونها در زير قرار گرفت.بعد روزنامه هايی که تازه با خودش اورده بود به ديوار نصب کرد.اين کار زمان زيادی گرفت.چون روزنامه ها بايد با نظم خاص و مجهولی به ديوار ميچسبيدن.وقتی اين کار تموم شد از تويه جيب پهنش کتابی با جلده قهوه ای در اورد و روی کتابهای گوشه ی اتاق قرار داد.<br />
به سمته ادم رويه تخت رفت و بهش گفت:<br />
بايد سرمتون را عوض کنم اقای ر &#8230;<br />
از تويه کيسه ای که همراه خودش به اتاق اورده بود سرمی در اورد و بعد مشغول به تعويض سرم تويه دست ((ر)) شد.اين کار را با مهارت انجام ميداد.در طول مدت اينکار با لحنی اروم ميگفت:<br />
بهتر نيست چيزی بخوريد؟سرم که کاره غذا را نميکنه&#8230;<br />
در چشم مرد سوزشی بدی حس ميشد.دائم پلک ميزد.صدا براش مثه صدای مگس شده بود که رويه دوره کند قرار داده شده باشه.چيزی نميفهميد.فقط پلک ميزد و سوزش سوزن را تويه دستش حس ميکرد.<br />
مستخدم ادامه داد:<br />
ضعفتون خيلی زياد شده.حيف.هوای بيرون خيلی خوبه- داره بارون مياد.اگه سرما نميخورديد پنجره را باز ميکردم&#8230;<br />
وظيفش را ديگه انجام داده بود.به سمته در اتاق رفت و اتاق را ترک کرد&#8230;</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/srrow.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/srrow.wordpress.com/1880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/srrow.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/srrow.wordpress.com/1880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/srrow.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/srrow.wordpress.com/1880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/srrow.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/srrow.wordpress.com/1880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/srrow.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/srrow.wordpress.com/1880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/srrow.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/srrow.wordpress.com/1880/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/srrow.wordpress.com/1880/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/srrow.wordpress.com/1880/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1880&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://srrow.wordpress.com/2010/09/17/%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d8%b1%d8%a7%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">garfield</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://srrow.wordpress.com/2010/09/09/1879/</link>
		<comments>http://srrow.wordpress.com/2010/09/09/1879/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Sep 2010 21:35:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>masood hedayati</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://srrow.wordpress.com/2010/09/09/1879/</guid>
		<description><![CDATA[1-سوز میاید. همه ی انها که فکر میکردم میمانند رفته اند.حتما با لبخندی بر لب و توجیهی برای خودشان در دل.ادمیزاد هرچه هم بگوید بازهم از کسی انتظار بدی ندارد.حتی اگر خود شیطان هم باشد و ادم هزار بار با خودش بگوید( این شیطان است و نباید از او انتظاری غیر از ضربه زدن داشت)باز [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1879&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>1-سوز میاید.<br />
همه ی انها که فکر میکردم میمانند رفته اند.حتما با لبخندی بر لب و توجیهی برای خودشان در دل.ادمیزاد هرچه هم بگوید بازهم از کسی انتظار بدی ندارد.حتی اگر خود شیطان هم باشد و ادم هزار بار با خودش بگوید( این شیطان است و نباید از او انتظاری غیر از ضربه زدن داشت)باز هم وقتی از او رودست بخورد احساس شکست میکند.<br />
طول و عرض خاموش اتاق را دائم طی میکنم.هرچه میخواهم فکرم را منحرف کنم نمیشود.باز هم برمیگردم به همان جای اولی.<br />
تنهایم.<br />
یعنی همه ی ان حرفها و بازیها هیچ بود؟<br />
اگر ادم در این دنیا یک کار بکند ان این است که دائم از دست خودش به بالاترین حد ارضاء برسد.همه ی اعمال ادمی او را به ارگاسم میرساند.چه خوب و چه بد.ادمی عملی را انجام نمیدهد مگر انکه از ان به لذت برسد.<br />
حس میکنم که همه چیز بین همه ی ما تمام شده است.تنها لبخند متظاهرانه ای از این پس لازم است تا چیزی به گند کشیده نشود.<br />
همه امشب در جایی مهمان هستیم.باید بروم تا مثل همیشه از به گند کشیده شدن جلوگیری کنم.شاید حرف احمقانه ای به نظر برسد اما&#8230;بگذار حرف احمقانه ای به نظر برسد.چه میشود کرد؟</p>
<p>2-سوز میاید.<br />
هنگام ورود با استقبال همشان مواجه میشوم.دست میدهند.لبخند.همه چیز باید عادی به نظر برسد.انگار هیچ نشده است.شاید هم هیچ نشده باشد اما همه چیز از همین (هیچ چیز نشده)ساخته شده است.<br />
او که اصل مطلب است میخواهد مهربان به نظر برسد.میخواهد بگوید همه چیز عادی است.اما من خوب میدانم خوبِ خوب میدانم هیچ چیز عادی نیست.درونش فریاد میکشد: ( من رفتم.چون نیامدی.به همین راحتی.انتظار فراموشی است و سنگ شدن)<br />
روی صندلی مینشینم.پای چپم را روی پای راستم میاندازم . اطراف را نگاه میکنم.او که اصل مطلب است با دیگری رقص را اغاز میکند.نگاهم نمیکند تا چیزی غیرعادی به نظر نرسد.اذیت دارم میشوم:او هم رفت.<br />
سیگار بازی ِ دائم.پستانکی بهتر از سینه ی مادر.<br />
کسی به سمتم میاید.سرش گرم است.تلو تلوی اندکی میخورد.دستش را به طرفم دراز میکند.منتظر نمیشوم تا دستش به من برسد.دستش را میگیرم و بلند میشوم.<br />
یک جرعه مینوشم.نه برای اینکه مست شوم یا گرم.تنها برای اینکه یک جرعه  نوشیده باشم.ارام سرم را روی شانه اش میگذارم.چشمهایم را میبندم . با خود میگویم:<br />
((همه کس همچو کسی است که با او میرقصی.مگر یک رقص تا کجا میتواند دوام داشته باشد؟مگر مستی او تا کی ادامه میابد؟مگر؟<br />
تنها برقص.تا پایان این رقص برقص.ان هنگام که پایان یافت همچو شوالیه ها بازوانت را تکانی بده تا خستگی از انها بیرون رود  و&#8230;))<br />
ارنجی به گرده ام میخورد.سراسیمه چشمان را باز میکنم .سرم را از روی شانه ی  طرفم برمیدارم و به پشت سرم نگاه میکنم.</p>
<p>3-</p>
<p>&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p>1-هر قو بهترین اوازش را درست پیش از مرگش میخواند</p>
<p>2-{((کتاب را میبندد.پرده ها را پس از یک  ماه میکشد.نور میاید.<br />
تغیری نکرده است.هنوز نور را دوست ندارد.چشمهایش را میبندد و همان طور در سیل نور میایستد.اتاق بوی بدی گرفته است .باید کمی پذیرای نور باشد))</p>
<p>.یوهان  میداند شروع بالا برای ابتدای کتاب اصلا مناسب نیست.اما نمیداند چرا هرگز نتوانسته است از ان بگذرد؟ اینک پنجمین سال است  که مینشیند تا بهترین کارش را بنویسد اما نمیشود.ناخوداگاه جمله ی بالا را مینویسد و بعد به فکر میرود چرا نمیتواند از خیر ان بگذرد؟}</p>
<p>سین  کاغذی که متن  بالا رویش نوشته شده بود را مچاله میکند.چیزی کم دارد&#8230;<br />
نمیداند چه: تولدی؟زایشی؟مرگی؟هیجانی؟خنده ای؟گریه ای؟چه؟چه؟<br />
کاغذ مچاله را باز میکند و پشت ان شروع به کشیدن میکند.غم را چگونه میتوان بی انکه کلیشه شود طرح زد؟شادی را؟چه میتوان گفت که کلیشه نباشد؟لوس نباشد؟بی معنا نباشد؟<br />
منظورش از کلیشه تعریف خاصی از کلیشه بود.نه انکه هم میدانند.<br />
روبروی پنجره میایستد.خیابان شلوغ است.افتاب نیمروز کامل روی صورتش نشست میکند.<br />
جمله ای ذهنش را میزند:عشق پوسیده است<br />
میترسد.یعنی چه؟از اخرین بار شش ماه میگذرد.<br />
سراسیمه خود را به کاغذ مچاله شده میرساند.انگار دارد التماس میکند: ((محض رضای خدا بگذار جمله ی دیگری نیز رویت بنویسم.))<br />
خودنویس سیاه را برمیدارد و در حاشیه ی کاغذ مینویسد:</p>
<p>((گویی در بزرگترین مارتن تاریخ افتاده ای.تنها بدو!بی اعتنا به پشتت.اگر لحظه ای احساس خستگی یا عقب ماندگی کنی  باخته ای.بازنده تنها بازنده نیست بلکه باید مجازات برنده نشدن را نیز بپردازد.<br />
بی امان بدو.مکث هرگز.هر انچه تو را سست میکند پشت سرت بگذار.<br />
احمقانه ترین کار ان است که به دنبال دلیل بگردی.بیهوده دارم وقتت را میگیرم!از همینک بدو.میتوانی برسی.هرکه خسته نشد و ندانست برای چه میدود او پیروز است)) </p>
<p>این را  نوشت .در خودنویس را بروی ان گذاشت. برخواست.نگاهی به ساعت کرد.کلاهش را بروی سر گذاشت و از در خارج شد  </p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/srrow.wordpress.com/1879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/srrow.wordpress.com/1879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/srrow.wordpress.com/1879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/srrow.wordpress.com/1879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/srrow.wordpress.com/1879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/srrow.wordpress.com/1879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/srrow.wordpress.com/1879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/srrow.wordpress.com/1879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/srrow.wordpress.com/1879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/srrow.wordpress.com/1879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/srrow.wordpress.com/1879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/srrow.wordpress.com/1879/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/srrow.wordpress.com/1879/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/srrow.wordpress.com/1879/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1879&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://srrow.wordpress.com/2010/09/09/1879/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">garfield</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تمام</title>
		<link>http://srrow.wordpress.com/2010/08/26/%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/</link>
		<comments>http://srrow.wordpress.com/2010/08/26/%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 21:34:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>masood hedayati</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://srrow.wordpress.com/2010/08/26/%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/</guid>
		<description><![CDATA[او با پکهاش سيگار را ميبلعيد و بعد از هر دو سه تا پکی تو يکی از پکها دود را کامل و اروم بيرون ميداد و باهاش بازی ميکرد يه ريش که دو سه روز بود زده نشده بود و موهای به هم ريخته و روی هوا و نسبتا چرب.يه پيرهن چروک با يه شلوار [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1878&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>او<br />
با پکهاش سيگار را ميبلعيد و بعد از هر دو سه تا پکی تو يکی از پکها دود را کامل و اروم بيرون ميداد و باهاش بازی ميکرد<br />
يه ريش که دو سه روز بود زده نشده بود و موهای به هم ريخته و روی هوا و نسبتا چرب.يه پيرهن چروک با يه شلوار لی پاچه رفته.<br />
کفشهايی که تا به اون روز مثه همدمی بودن واسه خاک و فراری از واکس.با بندهای باز و خاکی<br />
يه فرم صورت استخوونی و متوسط مايل به خوب و دوتا چشم که توشون فقط اطمينان بود و اضطراب<br />
اطمينان و اضطراب و ترس<br />
و ترس<br />
و وقتی چشمش بهت ميافتاد يه دو ثانيه به حالت متعجب نگاهت ميکرد و بعد چشمهاش را تنگ ميکرد.تنگی ای به رنگ فرار<br />
خيلی قشنگ دور و برش را نگاه ميکرد و گاهی تعجب ميکرد.ساکت بود اما گويا<br />
تر از حرف و کلمه<br />
کم حرف اما پر<br />
يه حال خوبی داشت<br />
داشت به اخرای سيگارش ميرسيد که انگار دچار يه وحشت بزرگ شده باشه سيگار بعدی را در اورد و با ته اين اون يکی را روشن کرد و بازی را دوباره شروع کرد&#8230;<br />
يه دوست با کلافگی تويه موهاش کرد و به هم ريخته ترشون کرد و گفت:<br />
((راست ميگه&#8230;افسوس که عقل اينها را نمی فهمه))<br />
خيلی دلم ميخواد تو زندگی يه همچين ادمی ببينم .<br />
اما نيستش .<br />
بايد تويه تخيلت بسازيش و بزرگش کنی و بعد هم مثله دودهای سيگار خودش, بديش بيرون<br />
تمام</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/srrow.wordpress.com/1878/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/srrow.wordpress.com/1878/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/srrow.wordpress.com/1878/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/srrow.wordpress.com/1878/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/srrow.wordpress.com/1878/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/srrow.wordpress.com/1878/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/srrow.wordpress.com/1878/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/srrow.wordpress.com/1878/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/srrow.wordpress.com/1878/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/srrow.wordpress.com/1878/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/srrow.wordpress.com/1878/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/srrow.wordpress.com/1878/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/srrow.wordpress.com/1878/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/srrow.wordpress.com/1878/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1878&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://srrow.wordpress.com/2010/08/26/%d8%aa%d9%85%d8%a7%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">garfield</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فهميدن</title>
		<link>http://srrow.wordpress.com/2010/08/20/%d9%81%d9%87%d9%85%d9%8a%d8%af%d9%86/</link>
		<comments>http://srrow.wordpress.com/2010/08/20/%d9%81%d9%87%d9%85%d9%8a%d8%af%d9%86/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Aug 2010 11:34:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>masood hedayati</dc:creator>
				<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://srrow.wordpress.com/2010/08/20/%d9%81%d9%87%d9%85%d9%8a%d8%af%d9%86/</guid>
		<description><![CDATA[فهميدن بزرگترين درد انسانهايست كه فكر مي كنند . تو آزادي ، يك انسان آزادي ، در آزادي هايت قانون هايي را براي خودت مي نويسي ، براي اعتقادات خودت ، نه اعتقاداتي كه از دين سرچشمه مي گيرد يا از اخلاقيات ، تو اخلاقيات خودت را براي خودت مي نويسي و چه زيبا مي [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1877&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>فهميدن بزرگترين درد انسانهايست كه فكر مي كنند .<br />
تو آزادي ، يك انسان آزادي ، در آزادي هايت قانون هايي را براي خودت مي نويسي ، براي اعتقادات خودت ، نه اعتقاداتي كه از دين سرچشمه مي گيرد يا از اخلاقيات ، تو اخلاقيات خودت را براي خودت مي نويسي و چه زيبا مي نويسي ، حرام هايي را بر خود حلال مي كني و حلالهايي را بر خود حرام ! تو پيغمبر دين خودت شده اي ! تو تیک ! فكر مي كني كه خيلي مي فهمي و فهميدن براستي بزرگترين درد انسانهايست كه فكر مي كنند .<br />
تو در اگزيستانسياليسم غرق شده اي ، بدنبال ذات ها و جوهرها هستي ، همان ذات هايي كه قانون هاي زندگي ات را بر اساس آن نوشتي ، همان قانون هايي كه سخت پايبندش بودي و هستي ، همان قانون هاي كه دينت بود و از آن قانونها لذت مي بردي ، شايد انسان اشتياقي بيهوده باشد براي چه نمي دانم ، اما مي دانم كه انسان اشتياقي بيهوده است &#8230;<br />
آزادي آزادي !<br />
بااينكه بشر را محكوم به آزادي مي داني اما مي داني كه تا زماني كه زنده هستي و شايد تا چند قرن ديگر اين محكوميت آغاز نشود ، اما مي خواهي براي خودت در كنج اتاقت آزاد باشي ! مي گردي بدنبال راه هايي براي رسيدن به آزادي ! به يك آزادي شخصي ! آزادي از قيدها و بندها كه مثل زنجير از كودكي بر گردن ات انداخته اند ، زنجيرها را پاره مي كني ، چه مي يابي ؟! جز زنجيرهاي پاره !؟ تا روزي كه بر گردن زنجير داري دردت فقط زنجير است ! اما روزي كه زنجيرها پاره مي شود ، دردها آغاز مي شوند ، درد فهميدن !<br />
يك آنارشيستي ! نه يك آنارشيست كه در خيابان فرياد مي زند ، تو مي خواهي هرج و مرج را رگ هاي زندگي ات تزريق كني ، خسته شده اي از اين نظم ، خسته شده اي حتي از قانون هاي دوست داشتني ات ، خسته شده اي از اخلاقياتي كه بسيار محكم تر از آن زنجيرها بر گردنت بسته بودي ، خسته شده اي از اعتقاد داشتن ، كمي آنارشي چرخ دنده هاي خشك قانون هاي زندگي را گريس كاري مي كند &#8230; اما هيچ وقت اين گريس بين چرخ دنده هاي زندگي ات اندازه نيست &#8230; هيچ وقت &#8230;<br />
اندكي كمونيستي ! ماركس را دوست داري و حرفهايش را تا حدي قبول ! عدالت و برابري را فرياد مي زني در حرف هايت ! اما آيا حاضر هستي كسي را در ثروتت شريك كني !؟<br />
عشق را ايماني مي داني و ايمانت به اين ايمان بسيار محكم تر از هر ايمان ديگرت است &#8230; اما افسوس كه سالهاست كه عشق مرده است &#8230; و ايمانت &#8230;<br />
در برابر تمام عقل گرايي هايت كوهي از الهام ، اشراق و علم حضوري ايستاده است ! كه به آنها هم تا حدي ايمان داري !<br />
در دریای تفکرات غرق شده ای ٬ در كوير هستي دچار هبوط شده اي &#8230;<br />
نفهمیدن چه برکت بزرگی است برای کسی که نمی فهمد .</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/srrow.wordpress.com/1877/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/srrow.wordpress.com/1877/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/srrow.wordpress.com/1877/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/srrow.wordpress.com/1877/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/srrow.wordpress.com/1877/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/srrow.wordpress.com/1877/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/srrow.wordpress.com/1877/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/srrow.wordpress.com/1877/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/srrow.wordpress.com/1877/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/srrow.wordpress.com/1877/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/srrow.wordpress.com/1877/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/srrow.wordpress.com/1877/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/srrow.wordpress.com/1877/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/srrow.wordpress.com/1877/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=srrow.wordpress.com&amp;blog=5351021&amp;post=1877&amp;subd=srrow&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://srrow.wordpress.com/2010/08/20/%d9%81%d9%87%d9%85%d9%8a%d8%af%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">garfield</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
