بایگانی

Archive for the ‘روز نوشته ها’ Category

جای همتون خالی

نوامبر 6, 2009 masood hedayati 8 نظر

lsdimages4

امروز یکی از جالب ترین روزهای کارم بود . اول صبحی خانم بهزاد با یه سری خردید اومد شرکت از خوراکی گرفته تا دستمال کاغذی بخصوص اسپری خوش بو کننده سرویس بهداشتی اونم دو تا رفت گذاشت اشپزخونه چند دقیقه دیدم سپهر با حالت شیطانی رفت سمت اشپز خونه من که مشغول نوشتن یه گزارش بودم اصلا حواسم نبود که سپهر بالا سرمه تو دستشم اسپری خوشبو کننده هستش سرم رو که بلند کردم شروع کردس اسپری کردن سمت من منم گوله رفتم اشپزخونه اون یکی ورداشتم تو سالن شروع کردیم همین دیگه گر رو اسپری کردن بهزاد که داشت دیونه می شد سرمون داد زد تا الان اینطوری ندیده بودمش ما هم اسپری ها رو گذاشتیم کنار رفتیم دنبال کارامون بعدشم بقیه اراذل اوباش تشریف اوردن ظهر بود سپهر نشسته بود رو صندلی جلوی میزد بهزاد خانم بهزاد هم مثل همیشه خواب بودن پشت به سپهر ، سپهر داشت نمی دونم چی می نوشت ازم ماژیک رو خواست منم حوصله نداشتم برم بهش بدم پرتاپ کردم این چپل چلاق نتونست بگیره رد شده درست از 3 سانتی گوش بهزاد رد کرد رفت خورد دیوار بهزاد از خواب پرید شاکی گفت بسه تموم کنید دیگه این شوخی شهرستانی ها رو خرس گنده ها شانس اوردیم تو سرش نخورده بود وگرنه الان فکر کنم بیمارستان تشریف داشتیم از اون دختر بی اعصاب ها هستش که  100 تا پسرو می خوره یه ابم روش 1 ساعتی گذشت دیدیم حوصلمون سر رفته سپهر به سلطان غم اشاره کرد دیدیم هدفون زده تو اهنگ سلام ستار غرق شده داره زمزمه می کنه منم نامردی نکردم اهسته رفتم پشتش اول خواستم بهش پس گردنی بزنم دلم سوخت فقط با انگشتم یه گوشش رو نوازش دادم بیچاره همچین پرید روده بر شدیم از خنده با سپهر از شانس ما ،  امروز فقط من بهزاد سپهر سلطان غم بودیم شرکت وگرنه چی کارا که نمی کردیم بعدش به سپهرو ، زندی بیاد بیان بریم یه کم تفریح تو ساختمون اولش رفتیم مثل بچه های سه ساله اسانسور سواری از طبقه اول پارکینگ از پارکینگ طبقه پنجم همینطوری داشتیم بازی می کردیم که سپهر گفت بیان بریم زنگ های واحدهای دیگرو بزنیم یکم سرکارشون بذاریم اقا بدبخت کرده بودیم واحد های دیگرو زنگ بزن درو برو تو اسانسور اقا کل ساختمون رو بهم ریخته بودیم اساسی، جای همتون خالی بود امروز جدن