خانه > روز نوشته ها > جای همتون خالی

جای همتون خالی

lsdimages4

امروز یکی از جالب ترین روزهای کارم بود . اول صبحی خانم بهزاد با یه سری خردید اومد شرکت از خوراکی گرفته تا دستمال کاغذی بخصوص اسپری خوش بو کننده سرویس بهداشتی اونم دو تا رفت گذاشت اشپزخونه چند دقیقه دیدم سپهر با حالت شیطانی رفت سمت اشپز خونه من که مشغول نوشتن یه گزارش بودم اصلا حواسم نبود که سپهر بالا سرمه تو دستشم اسپری خوشبو کننده هستش سرم رو که بلند کردم شروع کردس اسپری کردن سمت من منم گوله رفتم اشپزخونه اون یکی ورداشتم تو سالن شروع کردیم همین دیگه گر رو اسپری کردن بهزاد که داشت دیونه می شد سرمون داد زد تا الان اینطوری ندیده بودمش ما هم اسپری ها رو گذاشتیم کنار رفتیم دنبال کارامون بعدشم بقیه اراذل اوباش تشریف اوردن ظهر بود سپهر نشسته بود رو صندلی جلوی میزد بهزاد خانم بهزاد هم مثل همیشه خواب بودن پشت به سپهر ، سپهر داشت نمی دونم چی می نوشت ازم ماژیک رو خواست منم حوصله نداشتم برم بهش بدم پرتاپ کردم این چپل چلاق نتونست بگیره رد شده درست از 3 سانتی گوش بهزاد رد کرد رفت خورد دیوار بهزاد از خواب پرید شاکی گفت بسه تموم کنید دیگه این شوخی شهرستانی ها رو خرس گنده ها شانس اوردیم تو سرش نخورده بود وگرنه الان فکر کنم بیمارستان تشریف داشتیم از اون دختر بی اعصاب ها هستش که  100 تا پسرو می خوره یه ابم روش 1 ساعتی گذشت دیدیم حوصلمون سر رفته سپهر به سلطان غم اشاره کرد دیدیم هدفون زده تو اهنگ سلام ستار غرق شده داره زمزمه می کنه منم نامردی نکردم اهسته رفتم پشتش اول خواستم بهش پس گردنی بزنم دلم سوخت فقط با انگشتم یه گوشش رو نوازش دادم بیچاره همچین پرید روده بر شدیم از خنده با سپهر از شانس ما ،  امروز فقط من بهزاد سپهر سلطان غم بودیم شرکت وگرنه چی کارا که نمی کردیم بعدش به سپهرو ، زندی بیاد بیان بریم یه کم تفریح تو ساختمون اولش رفتیم مثل بچه های سه ساله اسانسور سواری از طبقه اول پارکینگ از پارکینگ طبقه پنجم همینطوری داشتیم بازی می کردیم که سپهر گفت بیان بریم زنگ های واحدهای دیگرو بزنیم یکم سرکارشون بذاریم اقا بدبخت کرده بودیم واحد های دیگرو زنگ بزن درو برو تو اسانسور اقا کل ساختمون رو بهم ریخته بودیم اساسی، جای همتون خالی بود امروز جدن

  1. نوامبر 6, 2009 در t 9:01 ق.ظ | #1

    :D وااااااااای کلی خندیدم میگم یه فیلم بگیری از شرکتتون بیشتر بخندیم :D

  2. نوامبر 6, 2009 در t 2:04 ب.ظ | #2

    مسعود جون اون‌جا شرکت و محل کاره یا … ؟! :D

  3. نوامبر 6, 2009 در t 4:00 ب.ظ | #3

    بچسب به کارا دادا … مگه شما نمیخوای زن بگیری ؟
    :D

  4. نوامبر 6, 2009 در t 5:25 ب.ظ | #4

    :D چه شرکت باحالی!چه رییس باحالی!!! :P

  5. نوامبر 6, 2009 در t 10:24 ب.ظ | #5

    کار می کنین دیگه؟!
    چشم رئیستون روشن! ای یه روز بفروشمت آمار وبلاگتو بهش بدم!!!

  6. Leo
    نوامبر 7, 2009 در t 12:30 ق.ظ | #6

    به یاد گذشته ها…

  7. نوامبر 7, 2009 در t 4:57 ب.ظ | #7

    سلام خسته نباشید واقعا،حسابی خودتونو خسته کردین،کلی بالا پایین رفتین امروز ها :-) )

  8. نوامبر 8, 2009 در t 10:12 ب.ظ | #8

    Khob masalan in kojash vase man bod??faghat mikhasti rage gheiratam baz bezane bala??

  9. محمد
    نوامبر 8, 2009 در t 11:36 ب.ظ | #9

    یک مخاطب جدید:
    1.اونجا محل کاره؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
    2.شما اونجا کار هم میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟
    3.چرا هنوز کودک درونت رشد نکرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  10. نوامبر 9, 2009 در t 7:39 ب.ظ | #10

    دوستان به جای ما !
    همیشه اینقدر تو شرکت بهتون خوش میگذره ؟؟!
    نیروی جدید نمیخوان ؟ منم میخوام استخدام بشم D: ;)

  11. نوامبر 10, 2009 در t 10:45 ب.ظ | #11

    واقعا این کار ها رو دو مرد بالغ انجام دادن؟

    بابا دمشون گرم ((=

  12. نوامبر 11, 2009 در t 12:25 ب.ظ | #12

    برای چند لحظه ای منو خندوندی. البته در کنار پریسا . بعدشم که در صدای قشنگت خیلی سر کار رفتم.
    همیشه خوش باشی. راستی توصیه هامو عمل کردی؟ گلوت بهتر شده؟؟؟

  1. هنوز دنبالکی دریافت نشده.