خانه > روز نوشته ها > اگــــــــر دوازده سالــــــــــه بودیــــــــــــن چیکــــــــــــــــــــــار میکــــــــــردین؟

اگــــــــر دوازده سالــــــــــه بودیــــــــــــن چیکــــــــــــــــــــــار میکــــــــــردین؟

Autumn_by_xJaded0

ابجی پرستو خواست برم به دوازده سا لگی من که ارزومه برگردم به همون دوران دورانی که دنیا رو به اتیش می کشیدم با کارام مثل همیشه می خوام به ابجی گلم بگم که قدر این روزهات رو بدون یه روزی می رسه حاضری برگردی به همین دوران یعنی دوازده سالگیت ولی دیگه دیر شده خوب بریم دنبال خودمون اگه من برگردم به دوازده سالگیم که باز دهن در همسایه سرویسه

من زیاد درس خون نبودم پس از 12 ماه سال همون 3 ماه تابستون انتخاب می کنم مثل همیشه تیرکمونم ورمی دارم می رم دنبال تیرندازی وای چه روزهایی بود با تیرکمونم چه کارا که نمی کردم از شکستن چراغ های برق شروع می کردم تا شیشه های خونه مردم گنجشک هم بعضی وقت ها می زدم اقا واسه خودم دورانی داشتم همیشه اها لی محل جلو در خونمون بودن گله از شکستن شیشه ها بود کتک خوردن بچه هاشون مامان دیگه از دستمدیونه شده بود می گفت : پدر چیز مگه کرم داری می زنی با تیرکمون شیشه مردم می شکنی ؟ ،  اخه یکی نبود بگه به من چه من می خوام گنجشک بزنم از شانسم      می خورد تو شیشه مردم این موضوع کشید به جایی که بابا واسم یه تفنگ بادی 5.5 خرید واسم  دیگه از فردا صبح می یومدم تو تراس می شستم منتظر،  گربه هر موجود زنده ای از اونجا رد می شد با تفنگ می زنم کار به جایی کشید هیچی دیگه از اونجا رد نمی شد گربه ها کل ساختمون دور میزدن ولی حاضر نمی شدن از اونجا ردشن ما هم دیدیم اینطوری نمی شه باز افکار شیطانی مارو فرا گرفت از فردا کارم شده بود با تفنگ بادی شیشه شیرهای احمد اقا بقال جلوی خونه رو می شکوندم اخرش احمد اقا تو یه سوتی موچ منو گرفت پول همه شیرها رو از بابا جان گرفت . ظهر که میشد کیسه تیله هام رو ورمی داشتم می رفتم با بچه های محل تیله بازی خوراک منم اب دماغ بود کلی هم تیله میبردم تو بازی ها ، تو هم گیر دار بود که حسن اقا یه کاسه بزرگ تیله اورد گذاشت جلو مغازش اقا ما چند روز می رفتیم می اومدیم تیله های تو کاسه هم بدجوری چشمک می زدن واسه ما اخر با بچه برنامه سرقت رو ریختیم قرار شد دم ظهر  چند نفر برن حواس حسن اقا پرت یک نفر دیگه کاسه رو قایمکی ورداره در بره ظهر که شد ما رفتیم برای اجرای  نقشه اقا ما تونستیم حواس حسن اقا پرت کنیم ولی این امید چلاق موقع دودره کردن کاسه پاش رفت لای پل جوب خورد زمین هرچی تیله میله بود به باد رفت ولی شانس اوردیم شناسایی نشد جون سا لم به در بردیم وقتی که اخرهای تابستون می شد می خواستن جون منو بگیرن بازم شروع مدرسه من تازه داشتم می رفتم اول راهنمایی صبح ها اول باید خواهر جان رو مدرسه می ذاشتم بعد خودم می رفتم مدرسه یه روز اومدم خونه مشغول تلویزیون دیدن بودم که دیدم درو دارن از جا در می یارن رفتم در باز کردم دیدم چقد دختر پشت در جمع شده گیج شده بودم که این همه دختر اینجا چیکار می کنن من که قصد ازدواج نداشتم موضوع پس چی بود اقا دیدم یکی از دخترا گفت :  مسعود خاله پری ( مادر بنده )   صدا می کنی گفتم : بامامان من چیکار داری؟  دیدم ابجی خانم با گریه از پشت اینها اومد بیرون مامان اومد پشت در گفت:  چیه چی شده ؟ اقا دیدم این دخترها دسته جمعی افتادن به التماس که چی خاله این سونیا نزن تو دیکته گرفته 18 مامان من که مونده بود چی بگه اخه مامانم اصلا کتک نمی زد ، این  چه بازی بود  واسه منم جالب بود سونیا اومد تو همه دخترها خداحافظی کردن رفتن مامان که در بست ،  شروع کرد سر من غرغر کردن که از خواهرت یاد بگیر مثل تو که نیست صفر می گیری کل ساختمون رو سرت می ذاری با کلی ذوق شوق می گی مامان صفر گرفتم ولی مامان نمی خواست درک کنه صفر یک عدد بزرگی هستش و گرفتنش کار هر کسی نیستش اقا سال اول راهنمایی  بودیم که زنگ زدن خونه ولی محترم خواستن اونم به چه جورمی فروش تصاویر مستهجن اقا تهمت ها نبود که برای خراب کردن شخصیت ممتاز من تو مدرسه  می زدن مدیر مدرسه با رسیدن مامانم به مدرسه عکس ها بهش داد گفت : خانم محترم  این چه پسری که تربیت کردین ، ببین چه عکس هایی  با خودش به مدرسه می یاره می فروشه مامانم با دیدن عکس ها جا خورد اخه تمام عکس ها ما له ژورنال های لباس شب خارجی مامان بود که از ژورنال جدا شده بود . مدیر هم دمش گرم یه حال اساسی داد به مدت دو هفته مارو از مدرسه اخراج کرد ولی واقعا تجارتی داشتم حیف که لو رفت چه پولهایی که  از این  راه در می اوردم . ولی بماند که بخاطر این کار اقای مدیر یک هفته لاستیک ماشینش رو پنچر می کردم . یک بارم از مدرسه فرار کردم سه روز مدرسه نمی رفتم با اتوبوس می رفتم انقلاب بر می گشتم که اخرش تو همین رفت برگشت ها بود مادر گرام ما رو خفت کرد داشتم تو خیابون انقلاب می رفتم که یکی شونم رو گرفت برگشتم دیدم مامانم اقا منو دیدی ندیدی حالا من بدو مامانم بدو همچین موضوعی تو دبستانم هم اتفاق افتاده بود ولی با بابام تو سینما . هیچی اخرش من رو گرفت بردش مدرسه تحویل داد بماند که چه کتک اساسی از بابا خوردم . فرداشم این بهزاد کله ماهی رو مجبور کردم کل تکالیف این چند روز غیبت رو انجام بده واسم وگرنه که تو سطل اشغال می کردمش
هیچی دیگه دوازده سالگی من پر بود از این کارا از همین جا می خوام بگم اگه من برگردم به دوازده سالگیم این کارها رو دوباره  انجام می دم که هیچی یک سری کار دارم که اونام باید انجام بدم یکی شکوندن کل شیشه های مغازه حسن اقا بخاطر لو دادن بنده به یکی از همسایه ها بخاطر کتک زدن پسرش و…..

  1. اکتبر 19, 2009 در t 12:19 ق.ظ | #1

    سلام
    وای وای
    مردیم از خنده داش مسعود
    خیلی باحال بود
    مخصوصا اونجاش که نوشتی صفر یه عدد بزرگی هستش
    مردم
    ای ول
    هر چندالانم کمی از دوران نوجوونیت نداری
    ای ول
    همیشه خوش باشی

  2. اکتبر 19, 2009 در t 1:48 ق.ظ | #2

    Vaaay khodaya che tokhs bodi damet garm manam yekam mesle to bodam ye bar malakh jam kardam rikhtam to pelastik akhare shab pesar khalam khab bod rikhtam ro soratesh ye baram 5,6ta sosk andakhtam to kife moaleme charome dabestanam.avale dabirestanam chon ye pesaro jolo madresam zadam saresh shekast ekhrajam kardan mamam mige to az 10ta pesar bishtar azyatam kardi armaghan.

  3. اکتبر 19, 2009 در t 3:44 ب.ظ | #3

    واااااااااای خیلی قشنگ نوشته بودی کلی خندیدم
    دزد و پلیس بازی می کردی با مامانت :)

  4. اکتبر 19, 2009 در t 4:43 ب.ظ | #4

    (حالا منم واسه اینکه چهارمین کامنت هم با «واااااای» شروع بشه میگم:)
    وااااااااااای! خیلی باحال نوشته بودی!کلی هم کارای جالب یادمان دادی! :)
    یادمه وختی کلاس اول ابتدایی بودم یه جامدادی داشتم که همیشه اونو تو زیپ کوچیکه ی کیفم میذاشتم؛یه روز دوستم گف: خوب آخه تو زیپ کوچیکه جا نیس،بذارمش برات تو زیپ بزرگه؟
    منم گفتم: نه آخه مامانم دعوام میکنه! :D
    اونم مامان من که هنوزم نمره ام کم میشه اشکالی نمیگیره!
    تیله که دیگه خدایی استادشم!28تا تیله دارم و فک میکنم اینا رو از کلاس دوم ابتدایی یا حتی اول دارم!
    خیلی ممنون که بازی کردی!
    ;)

  5. Leo
    اکتبر 19, 2009 در t 8:30 ب.ظ | #5

    :) ) !!
    ;)

  6. اکتبر 19, 2009 در t 10:32 ب.ظ | #6

    O_o
    میگما، اون عکس وبلاگ منو کشته ( خودمونیما عجب زلزله ایی بودی)

  7. اکتبر 19, 2009 در t 11:02 ب.ظ | #7

    سلام
    تازه به جمع شما دوستان پیوستم، یه وبلاگ عاشقانه دارم…
    خیلی باحال بودین.

  8. اکتبر 21, 2009 در t 9:07 ق.ظ | #8

    شررررری بودی واسه خودتا!
    بت نمی‌آد :wink:

  9. اکتبر 21, 2009 در t 8:43 ب.ظ | #9

    داداش مسعود این عکسه 12 سالگیته؟!!! چقدر عوض شدی!!! :lol:
    کـــــف کردیـــــم!!! دیگه مقیاس زلزله ی تو ریشتر نبوده یه چیز فراتر بوده!!! مگه آزار داشتی آخه!

  10. اکتبر 22, 2009 در t 10:26 ب.ظ | #10

    بـــــلــــــه! خدا نصیب نکنه! :mrgreen:

  11. bahareman
    اکتبر 23, 2009 در t 12:05 ب.ظ | #11

    سلام….پس خدارو شکر بزرگ شدی تو 12 سالگی نموندی وگرنه خدا به داد بشریت می رسید…!!!

  12. اکتبر 23, 2009 در t 1:29 ب.ظ | #12

    از بس مزخرف مي نويسم رفيق قديمي
    به هر حال ممنون از انتقاد بجات

  13. اکتبر 23, 2009 در t 11:43 ب.ظ | #13

    :) )))))))) cheghadrrr badddd budiiiii!!! Che pedary dar avordy az hame! Bichare uni ke tu satle ashggal mikardish!!! :) ))))

  14. اکتبر 24, 2009 در t 10:04 ب.ظ | #14

    (((((((((((:

    کار خوبی میکردی.من وقتی 12 سالم بود همه پسر های فامیلو میزدم.چون از همه بزرگتر بودم همه باید از من حساب میبردن.البته اونا زیادم تفاوت سنی نداشتن باهام ولی خب دیگه من زورم زیاد بود و قلدر.

    الان که اینو خوندم کاملا درکت کردم :)

  15. اکتبر 24, 2009 در t 11:04 ب.ظ | #15

    سلااااااااااااااااااااام
    خوب خدا رو شکر مثل اینکه دیر نکردم، اولین نفریم که (البته همراه با پرنیان) که تولد گارفیلد رو تبریک بگم…
    می دونم دیر اومدم،اما دیر رسیدم خونه خوب…
    چه خبراااااااااااااا؟؟؟
    ای بابا کجان پس این برو بچس؟؟؟ صاحبخونه هم نیست یه پذیرایی بکنه تا کسی نیومده…
    فکر کنم باید صدا رو ببرم بالا تا همه بریزن اینجا…
    happy birthday to you
    من دوباره برمیگردم…
    برم در خونه ها رو بزنم
    یه نگاه هم به این سوراخ سومبه های خونه بندازم ببینم هیچ کس نیست، شاید یه کسی آره دیگه… شایدم گارفیلد خوابه…
    مسعود جان تولدت مبارک، لحظات خوبی را برات آرزو دارم…

  16. اکتبر 24, 2009 در t 11:41 ب.ظ | #16

    هوهووووووووووووووووووووووووو
    صابخونه کجاس؟ بابا مثلن تولدهته هاااا!

  17. اکتبر 24, 2009 در t 11:43 ب.ظ | #17

    اصلن حالا که اینطور شد من خودم تنهایی جشن رو شروع می‌کنم. تا وقتی پست تولد نزنی هم همینه که هست. کامنت غیر مرتبط می‌اد فراوون. تا پست بزنی و به همه بچه‌ها شیرینی بدی

    من برم یه سی‌دی شاد بیارم بیام
    بچه‌ها اون ضبط رو ردیف کنین تا من برمی‌گردم

  18. اکتبر 24, 2009 در t 11:44 ب.ظ | #18

    راستی خودتونم گرم کنین واسه …. بببله!

  19. اکتبر 24, 2009 در t 11:46 ب.ظ | #19

    صاحبخونه رفته صفا بده
    اینجا رو سپرده دست من…
    یه خورده مهمونی رو گرم کنیم تا بیاد
    خودش خبر نداشته، ذوق زده میشه…

  20. اکتبر 24, 2009 در t 11:51 ب.ظ | #20

    ضبط ردیفه داداش
    سی دی رو بده
    ای ول
    ولوم بالااااااااااااااااااااااااا
    یالااااااااااااااااااا

  21. اکتبر 24, 2009 در t 11:53 ب.ظ | #21

    بذار ولوم بالا باشه، به به
    بیا از این شکلات کاکائوییا بخوریم…

  22. اکتبر 24, 2009 در t 11:57 ب.ظ | #22

    می تونیم هدیه ها رو همینجا بچینیم تا بیاد یکی یکی باز کنه و نظرشو بگه… نظرت چیه؟؟

  23. اکتبر 25, 2009 در t 12:12 ق.ظ | #23

    خوب
    داش مسعود اومد، اما دوستان نیومدند
    من هدیه خودم رو می دم…
    بعدا هرکی اومد هدیشو بده
    اما هدیه من تکه…
    http://www.2shared.com/file/8653956/8fced83c/Garfield-037_wwwmyWallpaperscom_-800×600.html
    امیدوارم خوشت بیاد…

  24. اکتبر 25, 2009 در t 12:14 ق.ظ | #24

    کادوی من از همه خوشگلتره
    امیدوارم خوشت بیاد
    http://www.2shared.com/file/8653956/8fced83c/Garfield-037_wwwmyWallpaperscom_-800×600.html

  25. اکتبر 25, 2009 در t 12:14 ق.ظ | #25

    اقا هماهنگ شده بود من اول تبریک بگم حالا اشکال نداره.داش پافی من با دوستاش رفتن به احتمال زیاد بیرون یا مهمونی.فردا نوبت ماهاست.اگه جواب کامنتای تولدو نده من یکی قاطی میکنما.به هر حال داداش پافی جون جون جونی خودم تولدت مبارک امیدوارم تا هر سنی که از وجودو زندگی خودت راضی هستی سالم و سلامت و موفق زنده باشی(امیدوارم جمله بندیم درست بوده باشه).

  26. اکتبر 25, 2009 در t 12:45 ق.ظ | #27

    یک نظر مثل فیلما چراغا خاموش باشه و بعد که اومد مسعود تو وبلاگ چراغاو روشن کنیم و کارایی که تو فیلمای ایرانی بعد انقلاب میکننو بکنیم.تکرار میکنم فیلمای ایرانی بعد انقلاب.بعد داش پافی برقصه بعدم زن و مرد جدا مردا طبقه بالا زنا پائین ۱.من رو همه بچه های وبلاگ غیرت و تعصب دارم.۲. پدر مادرا با یک اطمینانی بچه هاشونو فرستادن مهمونی شب تو پاسگاه نیان دنبالشون گناه دارن از دماغاشون در میاد موافقین؟..

  27. اکتبر 25, 2009 در t 9:12 ق.ظ | #28

    به!
    پست مربوط هم زدهش د
    بچه‌ها وسایل رو جمع کنین بریم او‌نور
    نازنازی جان اون اسپیکرها رو شما بیار
    ارمغان جان کادو مادو ها هم شما وردار
    منم این بساط لهو و لعب :P رو بیارم
    بقیه بچه‌ها هم دارید می‌اید یه نگاهی کنید چیزی نمونده باشه

  1. اکتبر 24, 2009 در t 4:45 ب.ظ | #1