تپه
سپتامبر 27, 2009
8 نظر
تپه ، این زاهد را همواره عزیز داشته ام
و نیز این پرچین که مرا از نگاه خیره افق باز پنهان نگاه می دارد
اینجا می نشینم و نگاه می کنم ، با ذهنم
فضاهای بی پایان ماورای زمین را شکل می بخشم
و ان سکوتهای را که از جنس ادمی نیستند
و ژرف ترین ارامشها را : برای لحظاتی چند
دل من هیچ هراسی ندارد. سپس با شنیدن صدای باد
از میان برگها ، پیش می روم .
و این صدا را با ان سکوت لایتناهی می سنجم ، و بخاطر می اورم
ابدیت را
و تمام ان وصول طولانی مرده را و این وصل حاضر را
که زنده از صدای اوست
و بدین گونه است اندیشه های من در ان وسعت بی کران
خود را کشتی شکسته می یابند :
و چه شیرین است برایم غرق شدن در ان دریا .
Categories: روز نوشته ها



