بایگانی

بایگانی برای جولای 15, 2009

فلاش بک

جولای 15, 2009 masood hedayati 7 دیدگاه

اتاق زير شيروونی سفيده سفيد…يک ميز تويه اتاق هست که چندتا ورق روش قرار داره با يک خودکار.تاثيری بر سفيدی اتاق نميذاره.شخصی تويه اتاق هست و داره از پنجره ی مه گرفته بيرون را نگاه ميکنه.هيچ چيز از اون طرف پنجره پيدا نيست اما اون زل زده به پنجره.هيچ صدايی به گوش نميرسه…

دوربين به سمته صورت موجود زنده ی تويه اتاق حرکت ميکنه و در نقطه ای ثابت ميشه به طوری که بيبننده ميتونه تمام حرکات شخص را در نظر داشته باشه.اون فرد ميره پشت ميز ميشينه و شروع ميکنه به نوشتن چيزی رويه کاغذها…دوربين هم با حرکت خودش زوم ميکنه رويه کاغذ:

نميدونم کجايی و چرا امروز نيمدی.خيلی دلواپست شدم.يعنی بهتره بگم دلم برات تنگ شده خيلی خيلی زياد.هوای بارونی داره خفم ميکنه.کجايی تو؟!الان حدود دو روز هست که با هم حرف نزديم.البته ايراد از من بود اما غرورم اجازه نميده معذرت بخوام.خودت ميدونی که چقدر خرت ميشم.الان دلم ميخواد سيگار بکشم اما صدای بارون که تازه شروع شده دود سيگار را له ميکنه.نميدونم يعنی چه!

هيچ وقت نميفهمی که اين متن را برای تو نوشتم چون تا چند دقيقه ی ديگه پارش ميکنم.فقط بدون که خيلی ماهی.بعدشم اينکه اون لباسی که پوشيدی و رفتی بيرون تو تنت زار ميزد با اون رنگ تيره ی مسخرش که مثله اين بود که ميخوای تويه مراسم تدفين شرکت کنی.قهرت خيلی بچه گونه بود…

بذار سيگار روشن کنم باقیش را بعد مينويسم…-روشن کردم.داشتم ميگفتم؛

خيلی لوسی!يه کم بزرگ شو.قهر ماله نی نی هاس.

هرچی باشه من ادمهای تويه قصه هام را دوست دارم و براشون ارزش قائلم.بيشتر از خيلی ها و تو نبايد اونها را ادمک صدا کنی.اونها از همه ی ادمها بزرگ ترن وقتی که اونها را ادمک خوندی من جوش اوردم ونتونستم تحل کنم.

ببخش ببخش ببخش

چرا نميای؟هر لحظه يه صدای تويه راه پله ميشه و من فکر ميکنم که تو اومدی.

صدای بارون داره خفم ميکنه پس چرا نمياي؟؟؟

بيا ديگه ديوونه شدم-بيا -بيا

……………………………….

دوربين دوم صحنه ای را ميگيره که شخص فريادی ميکشه و در حالی که داره ضجه ميزنه صورتش را روی برگه ها ميذاره و شروع ميکنه به بلند بلند گريه کردن.

………………………………….

فلاش بک:

بيست سال پيش همسر نويسنده که دو روز بوده باهاش قهر کرده بود موقع برگشت به خونه درست مقابل در خونه تويه هوای بارونی تصادف ميکنه و درجا ميميره.اون روز مهی نبود و نويسنده از بالا همه چيز را ديد و ۲۰ سال با يه مشت کاغذ تو اون اتاق زير شيروونی سر کرد و هروز که بارون مياد صدای بارون خفش نميکنه-خفش ميکنه!

Categories: Uncategorized