خانه > روز نوشته ها > آيا در بهشت بهانه اي براي گريه كردن هست ؟

آيا در بهشت بهانه اي براي گريه كردن هست ؟

دوست دارم كلمه ها كمي استراحت كنند . دلم نمي خواهد وقت تو را بگيرم اما مگر عطر تو مي گذارد ؟ با خودم مي گويم من كه همه حرفهايم را زده ام وديگر چيزي براي گفتن ندارم , اما مگر كلمه ها مي گذارند ؟ هر شب به خوابم مي آيند . ديشب خواب ديدم بعضي از كلمه ها درون دره اي عميق افتاده اند و به من نگاه مي كنند. روي پيشاني زخمي شان نام تو نوشته شده بود . هروقت به ياد تو مي افتم , احساس مي كنم بايد چيزي بنويسم . چند خط از دريا ، چند خط از ابر ، چند خط از خاك ، چند خط از فرشته ها ، چند خط از داغ ، چند خط از آينه و … در اين زمانه اي كه نه روي سنگها چيزي مي شود نوشت و نه روي آبها ، براي تو نوشتن چه لذتي دارد . من حرفهايم را روي نسيم هم كه بنويسم ، تو آنها را مي خواني . ديروز همه درختان را صدا كردم و براي همه رودخانه ها نامه نوشتم . ديروز تو در همه اشيا حضور داشتي و در گياهان و ديوارها موج مي زدي . ديروز بر تپه اي ، نشستم و برايت آواز خواندم . ناگهان سيبي روي آوازم افتاد و صدايم طعم بهشت گرفت . راستي آيا كلمه هاي ياغي را در آتش خواهند سوزاند ؟ آيا درختان و كوهها و رودها را در روز رستاخيز مواخذه خواهند كرد ؟ آيا شاعران را به جهنم خواهند برد ؟ آيا به گنجشك ها اخم خواهند كرد ؟ بگو فاصله من تا بهشت چند سال نوري است ؟ آيا مدادهايم با من به بهشت خواهند آمد ؟ آيا گلدانهايم را به بهشت راه خواهند داد ؟ آيا مي توانم اعتراض كنم ؟ آيا مي توانم آنجا پشت پنجره غروب منتظر آمدن تو باشم ؟ آيا مي توانم از دستهاي تو گندم بچينم ؟ آيا مي توانم با تو در رنگين كمان شعر بخوانم ؟ آيا … ؟ يانه ، تنهاي تنها بايد زير درختي زيباتر از همه زيبا رويان زمين بنشينم و بالاي سرم نه ابري باشد و نه پرنده اي ؟ آيا در بهشت مي توان نامه نوشت ؟ آيا مي توانم دلم را روي تكه اي كاغذ بنويسم و براي تو پست كنم ؟ آيا در بهشت بهانه اي براي گريه كردن هست ؟ نه ! من دوست ندارم به بهشت بروم . مي خواهم هر روز بي قرار تو باشم و مدام در اتاق كوچكم دلم برايت تنگ شود

  • بچه ها من هنوز  به نت دسترسی ندارم اگه دیر بهتون سر زدم ازم دلخور نشین خواهشن
  1. مایسا
    آوریل 20, 2009 در t 4:32 ب.ظ | #1

    گویند بهشت وحور عین خواهد بود ** آنجا می وشیر وانگبین خواهد بود
    گرما می و معشوق گزیدیم چه باک ** چون عاقبت کار چنین خواهد بود

    کی میای پس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  2. آوریل 20, 2009 در t 8:31 ب.ظ | #2

    واااااای چقدر این پستت احساسات داشت
    غیبت با این پست قشنگت موجه شد خودم حاضریت رو رد میکنم ;)
    اینکه آدم نمیدونه اون دنیا چه اتفاقایی قراره بیوفته دلهره آوره
    اینکه نمیدونی با چه کسایی برای همیشه باید خداحافظی کنی زجرآوره
    ولی فکر کنم همه جا میشه دلیلی برای گریه کردن پیدا کرد

  3. آوریل 21, 2009 در t 11:28 ق.ظ | #3

    …سلام مسعود جان خوبی؟…چقدر قشنگ بود عالی بود حرف نداشت…..
    کلی فکر کردم راجع به این نوشته قشنگت…

  4. آوریل 22, 2009 در t 10:51 ب.ظ | #4

    خیلی خیلی خیلی، آخه خیلی قشنگ بود… ای ول داش مسعود… امیدوارم زودتر بیای…

  5. آوریل 24, 2009 در t 6:11 ب.ظ | #5

    بسیار زیبا بود ….
    یاد اریک افتادم…. اشک در بهشت …

  6. آوریل 24, 2009 در t 7:12 ب.ظ | #6

    به به ، به به

  7. آوریل 24, 2009 در t 9:38 ب.ظ | #7

    تو هم کشتی ما رو…. حالا اگه چند وقت یه بار بیای و پست بذاری اشکال نداره…

  8. آوریل 25, 2009 در t 12:40 ق.ظ | #8

    خب پس زنده ای و عاشق

  9. آوریل 25, 2009 در t 11:29 ق.ظ | #9

    سلام
    به به يلاخره يكي پست داد …كجايي تو آخه ؟!؟!
    اميدوارم مشكلت زود حل بشه و دوباره برگردي :)

    خيلي زيبا بود … فقط مي تونم بگم عشق رو هيچ وقت نميشه با كلمه ها و جمله ها توصيف كرد بزرگترين توصيفش در درون قلب خود انسانه ….

    موفق باشي ..و اميدوارم زودتر برگردي :)

  10. آوریل 25, 2009 در t 12:22 ب.ظ | #10

    سلام، یادم رفت بگم این بچه ها که گفتی با کی بودی، فقط هوشنگ 4 سالشه بقیه 20 رد کردناااااااااا… زودتر بیا…

  11. آوریل 25, 2009 در t 3:12 ب.ظ | #11

    برای من بهشت آن جاییست که او باشد. حتی میان بیابان برهوت.
    اگر فقط او باشد، هر جایی بهشت میشود برای من.

  12. آوریل 25, 2009 در t 3:15 ب.ظ | #12

    نازنازی؟؟؟؟؟!!!!!!! کی میگه همه 20 را رد کردن؟ پس من این جا بوقم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    :( (((((((((((((((((((((((((((

  13. مانیا
    آوریل 27, 2009 در t 9:55 ق.ظ | #13

    فوق العاده بود …
    معرکه بود…
    خیلی قشنگ مینویسی
    بازم منتظر نوشته ها قشتگت هستم :-)

  14. می 1, 2009 در t 2:30 ب.ظ | #14

    پرستو بعد از مدتها برگشت…(دست گل محمدی به وردپرس خوش امدی! :D )
    به هر دو وبلاگم سرکی بکشید!

  15. مايسا
    می 3, 2009 در t 1:17 ب.ظ | #15

    كي مياي پس ؟
    منتظرتم بي صبرانه

  16. می 4, 2009 در t 12:28 ب.ظ | #16

    بابا مرسی
    خیلی عالی بود.
    تاحالا از این جنبه بهش نگاه نکرده بودم …

  17. می 5, 2009 در t 3:26 ب.ظ | #17

    سلام خیلی زیبا بود.اما دلتنگی هم یه نوع عذابه و خدا هیچ عذابی رو تو بهشت برای بندش نمی خواد.
    اگه بهشتو نمی خواین می تونین جهنم و تحمل کنینD:

  18. می 5, 2009 در t 10:09 ب.ظ | #18

    سلام داش مسعود، کجاهایی؟؟؟ زودتر بیا دیگه، لوس شدین همتون، تو و عمو هوشنگ، یعنی چی؟؟؟دهه…

  19. می 6, 2009 در t 2:24 ب.ظ | #19

    I hope so

  20. می 6, 2009 در t 11:06 ب.ظ | #20

    اون اومدن آخه… خیلی بدین همتون …. میرم دیگه برنمی گردما…. باشه… با اونا بپلک با ماها نه… باشه… دیگه … و … و … شدند دوست جونات…

  21. می 10, 2009 در t 1:18 ق.ظ | #21

    در بهشت هم بهانه برای گریستن هست
    اگر بتوانی
    تنها بتوانی
    بارانی باشی

  22. ژوئن 3, 2009 در t 9:58 ق.ظ | #22

    سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!سلام!!!
    امیدوارم حالت خوب باشه…
    بهم سری بزن هر وقت نت وصلیده شد!
    منتظرتم…
    اپم…
    فعلاً!

  23. ژوئن 13, 2009 در t 5:13 ب.ظ | #23

    بیست بیست ماکه چاکریم202020202020202020202020202020202020202020

  24. ژوئن 24, 2009 در t 1:39 ق.ظ | #24

    بسم الله
    آخی ..چقدرقشنگ بود…خیلی گریستم….
    دلم تنگ شد…خیلی تنگ..

  25. جولای 2, 2009 در t 12:36 ب.ظ | #25

    بابا کجا گم و گور شدی؟؟
    طعطیلی انگار!بیا!

  26. مایسا
    جولای 4, 2009 در t 11:50 ق.ظ | #26

    کجاییی پس؟
    چرا جوابمو نمی دی؟

  1. No trackbacks yet.