آزادی
مارس 7, 2009
3 دیدگاه
- دروغ می گوييم و دروغ می گوييم . اگر چه می دانيم يک ربع ساعت بيشتر به مرگمان نمانده است . دستهايم بسته است اما باز اسارت را انکار می کنم . ريشه ای که در خاک نيست چگونه تواند گل آورد ؟ آزادی ؟ …….. چرند است. دروغ می گويم . اگرچه می دانم حقيقتی نيز در کار است. که انکار شده است ! می دانم می دانم پيدا کردنش سخت است اما مطمئنم همين اطراف چالش کردم . آيا اينجا مانده است ؟ شايد اشتباهکی رخ داده باشد ! آری بايد اشتباهکی رخ داده باشد . اصلا نمی خواستم که روحم را ازم بگيرند . می دانستم که ديگر پس گرفتنی در کار نخواهد بود . دستهايم بسته است و بی هدف تکانش می دهم . بی گمان اسارت همين است . بله …. اسيرم…. اسير چيزی که وجود ندارد :
آزادی!
***************************************
پی نوشت : جشن تولد ابجی پرستو رو بهش تبریک می گم و براش ارزوی خوشبختی می کنم
Categories: روز نوشته ها



