on the turning away
خوابت را دیدم.
در میانه ابرها راه می رفتیم، همان ابرهایی که باران می سازند. اطراف ما مثل آب بود، راهمان انگار زیر آب، همانقدر کُند و لَخت و سنگین راه می رفتیم که زیر آب. محو. ابر بود و باران بود و ابرها، در زایش باران.
از ابرها گذشتیم و آفتاب، مثل آغوشی گرم در برمان گرفت. روی گونه های من نور بود و در چشم هام، برق و دستتت را گرفته بودم در آن امنیت بی بدیل… اما نمی دیدمت. کمی محو بودی و یکی شده با تمام آنچه بود: قطره های آب، مانده روی تن هامان، و آفتاب، در برمان گرفته. مثل زیر آب محو بودی و حرکت ما، کند و لَخت و غوطه ور…
با وجود لمس آفتاب، هنوز با هم زیر آب بودیم..
می گویند غوطه ور در آب، نشانگان ضمیر ناخودآگاهست و یادآور امنیت، چون امنیت و گرمای رحم مادر…
وقتی تو و ناخودآگاهم روی هم می ریزید و دست به یکی می کنید تا ترتیب مرا بدهید دیگر چه باقی می ماند؟
خوابی بلند بود که در باران و آفتاب، زیر آب می گذشت…



راستشو بگو دیگه تو خوابت چی دیدی ؟؟؟
کی می خواست ترتیبتو بده ؟؟؟؟
منم بودم؟؟؟
با کی بودی با کی راه می رفتی خوش گذشت
مرسي منم لينكتون كردم.