on of my turns
اکتبر 31, 2008
1 comment
-
دروغ می گوييم و دروغ می گوييم . اگر چه می دانيم يک ربع ساعت بيشتر به مرگمان نمانده است . دستهايم بسته است اما باز اسارت را انکار می کنم . ريشه ای که در خاک نيست چگونه تواند گل آورد ؟آزادی ؟ …….. چرند است.دروغ می گويم . اگرچه می دانم حقيقتی نيز در کار است.که انکار شده است ! می دانم می دانم پيدا کردنش سخت است اما مطمئنم همين اطراف چالش کردم . آيا اينجا مانده است ؟ شايد اشتباهکی رخ داده باش د! آری بايد اشتباهکی رخ داده باشد . اصلا نمی خواستم که روحم را ازم بگيرند . می دانستم که ديگر پس گرفتنی در کار نخواهد بود . دستهايم بسته است و بی هدف تکانش می دهم . بی گمان اسارت همين است . بله …. اسيرم…. اسير چيزی که وجود ندارد : آزادی!
Categories: شخصی


