خودم
دسامبر 25, 2009
6 دیدگاه

يه گوشه وايسادم و دستهام را هايل پيشونيم کردم که افتاب اذيتم نکنه. يکی را ميبينم که هر لحظه از من دورتر ميشه … با حسرت نگاهش ميکنم و با التماس ميخوام برگرده.
اما انگار کرما مغزم را بد جور خوردن و نميذارن که با زبونه اون باهاش صحبت کنم.
يه چيزی تو مايه ی ته خط حرکتی لازمه .
اگه نه میپوسم . بوی گند داره ازم بلند ميشه . بوی گند می فهمین ؟
ميدوني اون که داره ازم دور ميشه کي هستش ؟
Categories: روز نوشته ها


